۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

کجا یم من که نیستم...

باور کنید هستم. قصه همون 90 درصد کارها در 10 درصد آخر وقت انجام می شه هست.
اول نوامبر پس از 23 ماه تلاش بی پایان قرار است که به پایان خط نزدیک شوم.
جدالی نابرابر که هیچ رو دربایستی و ملاحظه ای نخواهد داشت. ..


۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

full text...

در حال تحقیق و پژوهشی و سرگرم ارتباط داده های بدست آورده با مقالات قبلی هستی و ذوق زده شده ای. منبعی را اشاره کرده که می بینی خیلی به دردت می خوره. سریع عنوانشو سرچ می کنی و پیداش می کنی. چکیده مقاله را می خونی و می بینی عجب مقاله توپیه واسه کارت. کلیک می کنی روی "فول تکست" می گه دلار بده تا فول تکست را بتونی دانلود کنی. ای بر ..... لعنت...
شایدم دنبال یک روش یا استاندارد می گشتی می بینی که قدر خون پدرشون پول باید بدی تا بذارن نگاهش کنی. حق هم دارن. بابت این کار زحمت زیادی کشیده شده تا این مقاله تهیه بشه و این استاندارد تدوین بشه. در هر صورت امروز می خوام براتون بگم که چگونه می تونید به اصل مقاله یا استاندارد مورد نظر برسید.
1- به سایت www.gigapaper.net مراجعه کنید. این سایت به همت جمعی از اساتید و دانشجویان دکتری و ... راه اندازی شده تا مقالات شما را به صورت رایگان در اختیار شما قرار دهد. برای عضویت در این سایت نیاز به دعوت نامه دارید که خیلی سخت نیست دعوتنامه از این سایت. بر روی لینک زیر کلیک نمایید و اطلاعات خواسته شده را پر نمایید. در کوتاهترین زمان کد دعوتنامه برای شما ارسال می گردد.
http://gigapaper.net/111/invite/
با عضویت در این سایت, بخش درخواست مقاله لاتین, فارسی و استاندارد ها برای شما فعال می گردد که شما با رعایت قوانین حداکثر 25 مقاله یا استاندارد در ماه می توانید درخواست دهید. پاسخ به مقاله در صورت وجود نسخه آنلاین به طور متوسط کمتر از 5 دقیقه است و لینکی به شما توسط کاربران فعال ارائه می گردد که شما می توانید از طریق آن لینک مقاله خود را از سایتهای اشتراک گذاری رایگان فایلها, دانلود نمایید.

2- به وبسایت باشگاه مهندسان ایران به آدرس www.iran-eng.com مراجعه نمایید و ثبت نام کنید. اینجا نیازی به کد دعوتنامه نیست و محدودیت جدی برای تعداد درخواست وجود ندارد. تفاوت در این است که زمان پاسخ گویی کمی طولانی تر است و البته سطح دسترسی کاربران گیگاپیپر به منابع بیشتر است. دلیلش هم واضح است که سایت گیگاپیپر اختصاص به مقالات دارد هر چند در زمینه نرم افزارها, کتابها, پایان نامه ها و پسوردهای دانشگاهی و مطالب علمی  نیز فعال است.

هدف هر دو سایت فوق ارتقا سطع دسترسی دانش پژوهان گرامی به منابع علمی دنیاست و دور زدن تحریمهای موجود.
خوشحال می شم که اگر سوالی داشته باشید و بتونم جواب بدم. ضمنا در هر دو سایت نیز می توانید با بنده با نام کاربری fstiau در تماس باشید.

گل لبخند بر لبانتان جاری باد



۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

باز هم گوگل ...

این گوگل عجب موتور جستجوی قوی است که هر روز یک امکان جدید اضافه می کنه. امروز دیدم که گوگل که با چه آسانی پتنتها را جستجو می کنه و حتی سرعت و کیفیت جستجوی بهتر از سایت اصلی را داراست.
شما هم امتحان کنید:
http://www.google.co.id/patents

پیشنهاد می کنم اگر ایمیل شما در جی - میل  چپ و راست ایمیل تبلیغاتی دریافت می کنه و خسته شدید از سرویس جدید و فوق العاده مدرن Priority Inbox استفاده کنید.
همین...
شاد باشید که دنیا یک شوخی است.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

قضیه گنجشک و مناره!

امروز خبری را در یک سایت مثلا معتبر اطلاع رسانی مالزی خوندم. شما هم بخونید و لینکشو هم واستون می ذارم:

کشف آزمایشگاه ساخت موادمخدر در منزل یک ایرانی در مالزی

با مراجعه صاحب‌خانه به منزل جوان 30 ساله‌ی ایرانی،آزمایشگاه و مقدار زیادی مواداولیه ساخت موادمخدر کشف شد.


به نقل از روزنامه استار مالزی، صاحب‌خانه که برای دریافت دو ماه کرایه‌ی عقب‌افتاده سراغ مستاجر ایرانی می‌رود متوجه می‌شود که خانه‌ی دوبلکس وی به آزمایشگاهی جهت ساخت موادمخدر تبدیل شده است.

وی پلیس را در جریان می‌گذارد و با مراجعه نیروهای پلیس چهار بشکه حاوی 45هزار لیتر روغن متافتامین کشف می‌شود. این روغن ماده‌ی اولیه موادمخدر موسوم به "شیشه" است.

پلیس مسئول عملیات مذکور – کنگ چیانگ- با ارائه‌ی این مطلب به خبرنگاران افزود: با این مقدار روغن متافتامین، 27کیلوگرم "شیشه" تولید می‌شود.

پلیس مالزی معتقدند است این جریان به پرونده‌ی یک زوج ایرانی که در ماه جولای در منطقه هارتاماس کوالالامپور دستگیر شدند ارتباط دارد. این زوج نیز منزل مسکونی خود را به آزمایشگاهی جهت تولید مواد‌مخدر بدل کرده بودند و در بازجویی از منزل آن‌ها 200کیلوگرم موادمخدر به ارزش 40میلیون رینگت کشف شد.

پلیس مالزی از مردم خواست تا بیشتر مراقب فعالیت همسایگان خود باشند و در صورت مشکوک‌شدن به فعالیت آن‌ها، پلیس را در جریان بگذارند.
منبع: ایران-مالزی

داشتم با خودم کلنجار می رفتم که این 45 هزار لیتر که در 4 بشکه بوده, بشکه هاش چطوری بوده؟ یعنی اینکه ما بشکه 12 هزار لیتری هم داریم؟ این تانکرهایی که برای پمپ بنزینها بنزین حمل می کنن معمولا 21 هزار لیتری اند. 
از بچگی که توی صف نفت کوپنی تو او سرمای کشنده نافچ می ایستادیم یادم میاد لا اقل اندازه بشکه را بدونم چقدره. و یادم هست که می گفتن 220 لیتری. این 45000 لیتر روغن اگه تو بشکه هم بخواد بره باید بیش از 200 تا بشکه داشته باشی. خوب پس احتمالا این 200 تا بشکه را یه جوری چیده بوده که از توی کوچه هم پیدا شده و همسایه ها!!!!! دیدن و به صاحب خونه خبر دادن و بیچاره ایرانیه لو رفته وگرنه مالایی ها اصلا کاری به کار هیچ کی ندارن. یعنی کسی که اینهمه وضعش خوبه و میلیونها رینگیت پول داره نمی تونسته اجاره خونه را بده؟
آقا اگر می خواهید مواد مخدر درست کنید کمتر باشه مقدارش. با کم شروع کنید و بعدها که کارتون گرفت و رقیبها را به در کردید به مقادیر بالا فکر کنید. یک شبه که نمی شه ره صدساله رفت؟ رقیب ها هم غریبه نیستند یا چینی هستند یا کشورشون از دست واردات چینی عاصی شده و صنعتش خوابیده و جونهاش همه شدن دکتری شیمی تجزیه و تولید شیشه از چیه اسمش؟ همینی که این بالا نوشته بود.
البته این که از 45هزار لیتر قراره 30 کیلو شیشه بگیرن فکر کنم با فرآیند غنی سازی اورانیم که این سالها خیلی تو بورسه خبرش قاطی شده. آخه مگه این لامسبی شیشه چقدر خلوص باید داشته باشه که از هر 1500 لیتر فقط یک کیلو در میاد؟ خوب شما که خبر را گذاشتید لا اقل می گفتید 9000 سانتریفوژ هم نصب کرده بوده و قرار بوده 12000 تای دیگه نصب کنه چون خونه دوبلکس بوده!! هم خبر تکمیل تر می شد و هم واقعی تر؟ نه؟
بعدشم مگه مالزی چقدر معتاد داره که بخوان این همه مواد را مصرف کنن؟ (الان یکی نظر می ذاره که حدود 100 هزار نفر تقریبی و سفارت هم گفته بیش از 50 هزار نفر!!!!). تازه این که فقط نیست هر هفته کلی قاچاقچی تو مالزی می گیرن که ما بقی گیر نیوفتاده ها می خوان جنسشون را بفروشن.
خدا به داد ما برسه با این همه مواد!!!! جالبه این قیمت مواد را پلیس از کجا می دونه که می گه 200 کیلو می شه 40 میلیون رینگیت؟ فکر کنم توی تابلو بورسها این قیمت وجود داره و این روزها باید قیمت را گفت مثلا 40 میلیون رینگیت در ساعت 9 صبح و اگر خبر را مثل من بخواهید دوباره بیان کنید بگید در ساعت 12 ظهر به 45 میلیون رینگیت و ... ممکنه که نظارت بر نرخ داشته باشه که وارد عمل بشه و بخواد نرخش را بشکنه  و ...
اگه خیلی چرند و پرند نوشتم شما به دل نگیرید. باور کنید یاد گنجشکی افتادم که بهش مناره را حواله کرده بودند. یا نمی دونستند مناره چیه و یا نمی دونستند اندازه .... گنجشک چقدره.
شاد باشید که دنیا یک شوخیه!

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

ُساتو مالیشیا SATU MALAYSIA

16 سپتامبر است و از سر صبح صدای ساز و آهنگ چینی و مالایی و هندی در پارک روبروی خونه نوید روز قشنگی را می دهد. امروز روز "یک مالزی" است و کشوری که گامهای توسعه را چند تا یکی در حال طی کردن است قصد دارد با تمام امکاناتش وحدت مردم این کشور را که دارای تنوع نژاد و قومیتی و مذهبی فراوان هستند حفظ کند.
تعطیلات مالزی در سال بیش از 120 روز است و جالب آنجاست که اگر در صورتی که روز تعطیل رسمی در یکی از روزهای شنبه و یکشنبه هر هفته قرار گیرد برای جبران این تعطیلی روز جمعه و یا دو شنبه تعطیل خواهد بود. این مردم با مسلمانان جهان حدود یک هفته عید فطر (و غیر رسمی تا 2 هفته, یه چیزی تو مایه تعطیلات عید نوروز خودمون) و همچنین عید قربان و روز قرآن و تولد پیامبرراهمراهی می کنند و با مسیحیان جهان هم کریسمس و اول ژانویه را و دل چینی های پولدار را هم نمی شکنند و عید چینی ها هم همراهی می کنند و سعی می کنند در دیپاولی یا همون عید هندی ها دل این مردم فقیر را هم به دست آوردند. روز تولد بودا هم تعطیل می کنند تا از نظر آزادی عقاید زیر سوال نروند. روز استقلال و روز مالزی هم دو مناسبت ملی که به قومیت و مذهب هم ربطی نداره. تولد شاه هر ایالت هم اون ایالت تعطیل است و هرگز به دلیل مرگ, تعطیلی ندارند و بر مرده هایشان گریه و زاری نمی کنند چون اعتفاد دارند به انا لله و انا الیه راجعون....
انعطاف پذیر ترین بخش قضیه آنجاست که درسته که تعطیلی هفته شنبه و یکشنبه هست ولی در برخی استانها مثل کلانتان دلشون خواسته پنج شنبه و جمعه را تعطیل کردن! و در جایی دیگه هم جمعه و شنبه تعطیل هفته است. حتی جدیدا در کلانتان درهم و دینار را به جای وجه رایج رینگیت استفاده می کنند. 
معمار مالزی مدرن ,ماهاتیر محمد, پیرمرد 85 ساله ای که مالزی خودش را مدیون تدابیر او می داند با قدرت تمام این کشور با این تنوع را اداره کرد واز درخت نشینان مالزی کشوری مدرن ساخت و به صورت داوطلبانه عرصه را برای جوانتر ها باز کرد تا در سند چشم انداز 2020 مالزی را در رده کشورهای جهان اول ببیند. و جالب اینکه نه خیابانی به نامش کردند و نه مسجدی و معبدی. پشت صحنه ایستاده است و شاگردانش که اداره کشور را بر عهده دارند هدایت می کند...

روز مالزی و روز وحدت مالزی بر مردمی که همواره لبخند بر لبانشان هست مبارک.
باشد که روزی مانند این مردم, قومیت و نژاد مایه ایجاد جک و خنده  و تفرقه برای ما نباشد و روزی از روزها ما هم روز "یک ایران" را جشن بگیریم

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

عید سعید فطر بر همه مسلمانان جهان مبارک

این همه به زبان مالایی.
SELAMAT HARI RAYA AID FITRI


مالزی از یک هفته قبل به دلیل عید فطر در تعطیلی فرو رفته و تا یک هفته دیگر هم ادامه خواهد داشت. هرچند  مراسمات این عید تا یک ماه دیگر هم ادامه دارد مثل Open House

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

شما یادتون نمیاد!!

خیلی عادت ندارم مطلب فورواردی در وبلاگم بذارم ولی این یکی را نتونستم ازش بگذرم. با رعایت منبع از وبلاگ خشم شب


شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون
می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند. تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم. همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده 

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!!